غیبت ممنوع

سلام، شرمنده چند روزی هست که وقت نمی‌کنم براتون از روزمره‌گی‌هام بنویسم، دلیلشم اینه عمو داره با سرطان دست و پنجه نرم می‌کنه بابا هم که وضع ریه و قلبش به شدت داغونه. البته الحمدلله عمو یه عمل آخر هفته پیش انجام داد و توده سرطانی رو خارج کردن و به امید خدا مشکلش حل میشه بابا رو هم که باید ببینیم اگر تنبلی رو بذاره کنار و درمانش رو جدی بگیره احتمالا دوباره نرمال بشه.

این چند روز علاوه بر درگیری‌هایی که بالا گفتم یه درگیری مالی هم داشتیم که فک کنم خیلی از دوستانم در چرخوندن کسب و کارشون باهاش مواجه بودن و اسمش رو میشه گذاشته عدم تخصیص بودجه برای ادای دیون دولت به بخش خصوصی، یعنی هر کسی که مثل بنده بیشتر قراردادهاش رو با دولت میبنده این روزها جیبش تقریبا خالی شده و برسون برسون داره چرخ کسب و کارش رو میچرخونه. بدترین قسمت ماجرا اینجاست که تقریبا اکثر کسب‌وکارهای این چنینی خودشون دیونی دارن که باید ادا کنن و با این بی‌برنامگی دولتی تقریبا یا یه سریا عطا رو به لقا بخشیدن و کرکره دکون رو کشیدن پایین یا مثل ما عین سنگ‌پای قزوین همچنان دارن ادامه میدن اونم با چسب زدن به سوراخ سمبه‌های جیبشون.

فک کنم قبلا بهتون گفته بودم برای کارتون برنامه‌ریزی بلندمدت کنید، الآن باید بگم غلط کردم، چون با یه همچنین اتفاقی شاید برنامه‌هاتون یا کامل متوقف بشه یا تاخیر بخوره، پس الان میگم نهایت برنامه‌ریزیتون رو کوتاه مدت انجام بدید، یعنی حداکثر سه‌ماهه که اگر جایی به مشکل برخوردید بتونید جبرانش کنید و به نوعی دلتون نسوزه برای وقت و برنامه‌ای که گذاشتید. البته یه سری از دوستان میگن اگر در برنامه‌ریزی بلندمدت احتمال ریزش و یا دوران منفی رو در نظر بگیرید این اتفاقات نمیفته ولی بازم من میگم بیشتر از ۳ ماه برنامه‌ریزی نکنید، البته این مورد رو در نظر داشته باشید که اهداف بلندمدت با برنامه‌ریزی بلندمدت تفاوت داره.

فعلا

خسته نباشید

امروز یه مقدار درگیری کاری بیشتری داشتیم، صبح که قرار بود مثلا ساعت ۶ من راه بیفتم برم دفتر ولی خب تنبلی و خستگی شب قبل نذاشت که زودتر از ۹:۳۰ من به دفتر برسم، باید تلاش کنم دوباره برگردم به روزایی که ۷:۳۰ دفتر بودم و کارم رو شروع میکردم، ظهرم مثلا قرار بود یه جلسه‌ای داشته باشیم با یه ارگانی ولی خب دوستان بدقولی کردند و ساعت رو دوبار جابجا کردن و آخر سر هم قضیه کنسل شد.

شما وقتی یه کسب‌وکاری ایجاد می‌کنی ولو اگر ۳ نفر هم کارمند داشته باشی بازم یه سری درگیری‌های روزمره رو داری، مثلا توی اول قضیه شما باید به فکر حقوق ماهانه کارمندانت باشی، از ۲۰م ماه تا آخر ماه باید به فکر بیمه و مالیات بر حقوق باشی، بقیه‌ش هم که دیگه بماند حالا بعدا براتون ریز ریز می‌گم.

درگیری‌های روزمره هم از پیگیری وصولی قراردادها شروع میشه تا گرفتن قرارداد جدید و سردرآوردن از کاری که کارمندا دارن میکنن و ایجاد یه محیط خوب و بدون استرس توی کسب‌وکار برای خودتون، کارمنداتون و مشتریانتون. توی این یه جمله فک کنم اساسی ترسیدید، ولی بنظرم هر کسب‌وکاری بالا و پایین داره، یک ماه شاید تمام این کارا خود بخود بره جلو ولی یک ماه باید هر روز تلفن کنید سرکشی کنید و هماهنگی انجام بدید و آخر ماه بازم وقت کم بیارید.

آخر مطلب باید بهتون بگم بهتره که هر روزتون رو بنویسید یا بیارید توی ذهنتون تا بعد از یه مدت بشینید ببینید چقدر بهره‌وری داشتید و سعی کنید مشکلات رو با درست کردن نقاط منفیتون برطرف کنید، البته خود من هنوز هم چندان با این قضیه راحت کنار نیومدم ولی خب تقریبا سعی میکنم این کار رو انجام بدم و یه برنامه‌ریزی هر چند کوچیک برای طول هفته‌م داشته باشم.

 

تا فردا

بازگشت

الان یکی دو ماهه که میخوام دوباره وبلاگم رو راه بندازم ولی خب تنبلی و یه سری موارد دیگه اجازه نداد تا اینکه اول این هفته دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و بالاخره دیروز وبلاگ رو بالا آوردم و امروز هم که می‌بینید اولین پست رو میخوام براتون بذارم.

امروز از صبح فکرم درگیر این بود که از ۵ ۶ سال پیش که من رسما شرکت انفورماتیکی خودم رو تاسیس کردم و وارد این درگیری‌های شرکت‌داری شدم ذهنم نسبت به آینده خیلی روشن بود، یادمه اون اوایل براساس بیزینس‌پلنی که داشتم قرار بود حداکثر تا ۱۰ ماه به سود برسیم ولی خب ماشاالله بازار پر از شرکت‌های طراح وب‌سایت بود که با کیفیت پایین سایت می‌دادن به خلق‌الله اونم با قیمت ۱۰۰هزار یا ۱۵۰هزار تومن.

یادمه یه روز یکی زنگ زد که ما سایت شما رو طراحی می‌کنیم با سئو روی هم ۵۰۰هزار تومن یعنی به نوعی میخواست زیره رو ببره توی کرمون بفروشه، یه مقدار سوال و جوابش کردم که چیکار می‌کنید انقدر ارزون از زیر زبونش کشیدم بیرون وردپرس نصب می‌کنن بعد یه قالب آماده رو یه مقدار آب و جارو میکنن تحویل میدن، برای سئو هم با بمبارون لینکی گوگل برای مدتی وب‌سایت رو بالا نگه‌میداشتن خرشون که از پل می‌گذشت شما می‌موندی و حوضت.

خلاصه که تا ما خودمون رو جمع و جور کردیم تقریبا یکسال و نیم طول کشید اونم خدا یه نیم‌نگاهی بهمون کرد تونستیم بطور شگفت‌انگیزی و بدون پارتی‌بازی بشیم پیمانکار رسمی وزارت دفاع، اوایل شاید برامون باورکردنی نبود که ما به این راحتی بتونیم قرارداد ببندیم با یه وزارت‌خونه‌ای که به همین راحتی هر کسی نمیتونه باهاش کار بکنه.

الان خاطرات رو دارم مرور می‌کنم میبینم چه دورانی رو گذروندیم و الآن کجا وایسادیم، البته الآن هم مشکلاتمون بزرگتر شده ولی خب بازم نسبت به اون سال‌های اول بنظرم تجربه‌مون بیشتر شده و بهتر می‌فهمیم که پامون رو کجای بذاریم و کجا نذاریم.

حالا ریز ریز چجوری به اینجا رسیدن رو براتون بعدا تعریف می‌کنم که ببینید چجوری از صفر میشه به جاهای خوب رسید و توی اون جاهای خوب گاهی در فشار بود و گاهی در خوشی.

فعلا

دستنوشته‌های امیرحسین اشرفی